|
خانهای بر آب
يادداشتهايي درباره ي معماري، فرهنگ و زندگي
|
| ||
|
سهشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤
برای امشب ...
خواندن نوشتهی ترک نوشتن کرده ای مثل مصطفی خشت اول، مجابم کرد برای نوشتن. آن هم نه توی وبلاگ جديد، بلاگ - فا. همين پرشين بلاگ خودمان. انگار اينجا گرد و غبار سه سال گذشته را، همه را با هم توی صفحه اش دارد و برای من که گذشته و حال و آينده را با هم زندگی می کنم، به يک خانهی قديمی می ماند که پنجره ای هم رو به راهی طولانی دارد، که آخرش پيدا نيست. (نمی دونی وقتی چشمات پر خوابه ... به چه رنگه ... به چه حاله ... ) نوستالژی حمله می کند امشب. اين آهنگ ها را که گوش می کنم، بر می گردم به سه سال پيش. به دو سال پيش. به يک سال پيش. انگار باز نشسته باشيم توی اتاقی که به قول پويا جای سوزن انداختن دارد. باز موسيقی بلند باشد و تا صبح بيدار باشيم. باز شارت داشته باشيم و دبوانه باشيم مثل همين تابستان دو سال پيش. شهاب اينجا نشسته باشد و بگويد حواست بود داشتی توی آن گوشهی اتاق با خودت حرف می زدی و من اين طرف با خودم حرف میزدم؟ تازه نه به زمزمه! بلند و با حرکت دست و صورت! نوستالژی حمله می کند. خاتمی می رود. تا دو روز توی شوک انتخابات بودم. پيش بينی نمی کنم. به حسم هم اعتماد نمی کنم ديگر. گور بابای حس. دروغ زياد گفته و شده چوپان دروغگو. قلم ناتوانی دارم و نمی توانم بنويسم از گلايه ها و از آرزوها. از اميدها. از رنج ها. اين مرد را دوست داشتم و دوست خواهم داشت. اگرچه گلايه ها کم نيست. اما روز خداحافظی، وقت گلايه نيست. شکری هست با شکايت. دو روز هست اين دو بيت حافظ افتاده روی زبانم که: حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است کس ندانست که آخر به چه حالت برود کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای به تجل بنشيند به جلالت برود ... به زودی خواهم نوشت. ننوشتن را دوست ندارم. نوشتن برای من تحقق يک روياست. اگرچه دلمشغولی ام و دغدغهی روزهايم چيز ديگريست. اما در بخشی از وجودم نويسنده مانده ام و خواهم ماند.
یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤
۱. میگويند سالی که نکوست از بهارش پيداست. ظاهرا امسال هم يکی از سالهای نکوست. مثل ۲۵ سال گذشته ۲. ۲۷ اسفند ۸۳، ۲۵ سالم شد. صبح، يکی يکی به دوستان كوتهپيام ارسال كردم. پرسيدم تولدم مبارك؟ بعضی ها پاسخ مثبت دادند. بعضی ها سكوت كردند. من خوب میدانم سكوت نشانهی رضايت است (مگه نه؟) تشكر میكنم. ۳. سال ۸۴ شده است (خودتان میدانيد) پس سال نوی شما مبارك ( اين اولين نوشتهی سال ۸۴ است) ۴. سال قبل، عجب سال شلوغی بود. پرم از كارهای كرده و نكرده. پر از افتادن. پر از زخم خوردن. پر از ترميم شدن و پر از دوباره بلند شدن و پرترم از جانی مثل سگ كه حالاها كار دارد اينجا. ۵. سال قبل، تمام كارهايی را كه تصميم گرفته بودم انجام بدهم، مثل سگ دنبالشان دويدم. مثل سك. تا آنجا كه غير از ارادهی خودم ارادهی ديگری تصميم گير نبود، موفق شدم. كارهای كمی هم نبود كه با سر به زمينم زدند. پدرسوختهها. ۶. سال قبل، سال بدی نبود. سال خوبی هم نبود. متوسط بود. چيزی در اندازههای خودم. ۷. تابستان ۸۳ تابستان خوبی بود. نماندم اينجا. رفتم فرانسه. ليون، انسي، وياس، شهرهای جنوبي. با آدمهای خيلی خوبی كه حالا دورند از من و من دلم میخواهد باز با آنها باشم. ۸. بهار ۸۳، خيلی بهار نبود. ۹. پاييز و زمستانش مشغول بودم. سخت. ساعت بيدار شدنم توی اين حدودا ۶ ماه، شاهكار بود نسبت به ۲۵ سال قبل. مشغول بودم. مثل مورچهی داستان تيمور لنگ. ۱۰. ده هستم الان. قبول. شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۳
کولاژينگ دريم
شايد اينگونه بود که، من که از سرزمين بیآب و درخت بودم، شما را به درخت و باران و سبزه شناخته بودم. آمده بودم، با ماشين، تا آن بالا. روی کوهی که بعد جنگل بود. يک طرف، تمام چراغانيهای شهر زير پا، يک طرف، مسيری که دو طرفش پر بود از درختهای بلند و تودرتو که نمیدانستم به کجا راه دارد. پرسيدم: آقا! کوچه يکم کجاست؟ میگويند از همين راه پر دار و درخت بايد بروم تا به کوچه يکم برسم. جلوتر از انبوه درختها کوچهای هست بلند که به شرق میرود. يک طرف انبوه درختها و طرف ديگر، هيچ نيست. نه دری نه ديواری. شايد ار بس نگاهم به درهای شمال کوچه بود و عطری که از تمام خانهها بيرون میزد نفهميده بودم که در جنوب هم دری هست و ديواری و شايد پنجرهای. خانهی اول، تو بودی و او. اين را من از عطر ديوارها دريافته بودم. ار چهارم را زدم، شايد هم در هفتم بود و شايد پنجم. خودم را معرفی کردم کاغذها را از آقای مهندس گرفتم و با او به خانهی بعد رفتيم. گفتم اين بابک است، پسر استاد. مبهوت ماند. آقای مهندس دست بابک را گرفته بود و مبهوت مانده بود. انگار که رازی را دريافته باشد و دريافته بود. چهره تکيده تر میشد و نگاه، مبهوتتر و گويی ملتمسانه تر. رازی را انگار دريافته باشد. قدش کوتاهتر میشد و دودستی دستهای بابک را چسبيده بود و تا که پايينتر میرفت، بار اندوه بيشتری روی چهرهاش سنگينی میکرد. حالا که فکر میکنم، باز انگار نه توی خانهی اول، توی زمين سنگاخی و خاکی کوچه، توی همهی در و ديوارها و توی آن مسير درختی که به کوچهی اول میرسيد، تنها تو بودی که حضور داشتی و اين را من از هالهای که توی فضا بود، درمیيافتم. دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۳
تلاشها وقتی به نتيجه نمیرسد چارهای جز خط زدن ـ خطش بزن، زدم ـ باقی نمیماند. چند روزی قبل از نوروز ۸۳ بود، دو روز شايد، روز تولدم، که با شکل جديد آمدم و محتوای جديد. شکل جديد را البته نمیتوانم بیمحتوای جديد بپذيرم و اين لابد از ويژگيهای ذهنیست که در اقليمهای معمارانه سير میکند. شکل عوض شد، به اميد آنکه محتوا عوض شود. محتوا عوض شد. چيز ديگری شد. نوشتهها که پيش از آن، از بخش بیرحم و ناآرام درون برمیآمد، رنگی ديگر میگرفت. وارد دنيايی میشديم که اگرچه بر همان ويرانههای بیرحم بنا میشد، اما رنگی از آرام و قرار داشت و چنان سرکش نبود که خانه ای را که حتا برآب بنا شده، بسوزاند. فريادهای بیرحم درون، که گويی از اقليمی دور، آشنا و به غايت غريب بر میآمدند، از صافی روزانگی میگذشتند و سرکشی ها پشت آن صافی که نمیتوانست درشتدانگی را تاب بياورد میماندند و نوشتههايی آسانفهم بر جا میماند که خودم هم دوست داشتم... شايد ادامه داشته باشد ... دوشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۳
خطش بزن! زدم حالا به او بگو: آن را که خط زدن نتوانم چيست؟ چيزی که خط زدن نتوانم نيست دنيا تمام خط زدنیست (بخشی از شعر خط زدن - رضا براهنی) چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
ده فرمان
۱- سعی کنيم از يک سوراخ چند بار گزيده نشويم. تا دو بار اشکال ندارد، اما اگر شد سه بار خاک بر سرمان. ۲- هرجايی نرويم. فقط جاهايی برويم که میدانيم تحويل گرفته میشويم.اگر جايی رفتيم تحويل گرفته نشديم گورمان را گم کنيم زور بيخود نزنيم و ديگر آنجا نرويم. ۳ـ سعی کنيم هر آدم احمقی را تحويل نگيريم. يعنی سعی کنيم خيلیها را تحويل نگيريم. ۴- شبها زود بخوابيم که صبحها بتوانيم اول وقت بيدار شويم ۵- شم قوی داشتهباشيم بفهميم کی بايد چيکار کنيم، نه اينکه وقتی همه آن کار را کردند بفهميم ما هم بايد آن کار را بکنيم و آن کار را بکنيم ۶- فرزند خصال خويشتن باشیم ۷- توی انتقاد کردن از ديگران بیرحم باشيم، بايد بدانيم ديگران توی انتقاد از ما بیرحم خواهند بود ۸ـ دنبال اصلاح يکسری مسائل توی اين مملکت نباشيم، يا فرار مغزها کنيم يا خودمان را برای همهی چيزهای پيشبينی نشده آماده کنيم ۹ـ تا جايی که خيلی از زندگیمان نمیافتيم به ديگران کمک کنيم اما اصلا انتظار کمک از کسی نداشته باشيم (به يک نفر هيچ وقت کمک نکنيم.هرگز!) ۱۰- فرمان دهم را شما بنويسيد. نظر شما چيست؟ یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳
داشتم به دوستی میگفتم من فقط موقعی توان حرف زدن دارم که فکر کنم بايد از چيزی دفاع کنم وگرنه من و حرف زدن؟ (استثنا وجود دارد البته، بايد دفاع میکردم و نشد، وقتی تو حمله کردی. وقتش که شد اينبار حمله میکنم) حالا اضافه میکنم خواندن يک دو نوشته که به وجدم بياورد هم کافيست که بشود حرف زد و نوشت و به وجد آمد و باز نوشت، نه مثل اين مزخرفاتی که پويا مینويسد(يک مثبت منفی جابجا شد فحش نده)، که مثل اين نوشته خوب تاريکخانهی عزيز که بايد پويای مزخرفنويس خرچنگباز که آمد تهران باز قرار ديگری بگذاريم برای حرفهای ناتماممان: دلم از تاریکی ها خسته شده همه درها به روم بسته شده... آخ آخ آخ آخ این قافله عمر عجب می گذرد ... يا نوشته ليلای عاقلانه که خواندم و خواندم و - اگرچه طولانی بود- خواندم و چقدر حسش کردم و فهميدمش و انگار خانوادهی آقای " ر " دارند جلوی چشمهام راه میروند، از بس که راست میگويد و واقعی میگويد (خودتان را گول نزنيد، فحش ندهيد، ادای آدمهای ليدی و جنتلمن را هم برای من در نياوريد يا چشمهايتان را باز کنيد) نوستالژی: که سه هديه میگيرد ... آخ آخ آخ آخ یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۳
بازار اداهای روشنفکری داغ است و هرکس دلش خواست دو تا لگد به مراسم عاشورا میزند، ماليات هم نمیخواهد پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳
سوم بعد از نيمه شب، برف توی اتاق میبارد با باد که میچرخاندش و دسته-دانههای برف میلرزند و میرقصند و توی اتاق زرد و قهوهای بعد از نيمه شب، گيجم میکنند و میترسم و از روی زمين که خواب بودهام بلند میشوم نگاه دسته-دانهها میکنم و ناپديد میشوند
جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳
نوستاکلاژيک ـ۱
سيگاري روشن ميکند٬جرعه ايي ودکا با بطري سر ميکشد و در حالي که از تلخي چهره اش در هم رفته است ٬ آرام به سمت راه خروج اشاره ميکند ... او به سان تمام روسپيان با رهگذران يک شبه مهربانتر است تا مشتريان هر روزه ... آنجا بودم ... شب بود ... دیر بود ... همه تان بودید ... اما نه همه با هم ... نشسته بودم توی اتاق ... یکی یکی می آمدید ... سلام و احوال پرسی و بعد می رفتيد ...آن پسر بچه هم بود ... آخـــــــــــر پشت چراغ قرمز هم جاي عوض كردن بچه است . خــــــــــــــــــــانم !دنده . گــــــــــاز . دنده گــــــــــــــــــــاز . دنده ، دخترك بدجوري يك دنده بود .... غريب است! مداد سياهی میدهند دستت و می گويند : بنويس. و تو مینويسی، ز مثل زهرا ، ن مثل نانوا ، د مثل دکتر ، گ مثل گرگ ، ی مثل ... و خط فاصله حتما بايد قرمز باشد، چراکه اينجوری قشنگ تر است و بعدها می فهمی که هيچ فاصله ای قرمز نيست و اصلا همه ی فاصله ها سياهند...
پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
نترس نترس سخت تر شده مثل خودت مثل زندگی بايد چيزی بنويسم بخوانی تا قصه بخوانی کم کم که چشمهات روی هم رفتند پاورچين از اتاق میروم بيرون تا نترسی اگر چه سخت تر شده مثل من مثل او مثل خود زندگی يادت بود؟ نه نه من ميانه ندارم با اينجور چيزها ولی قاط میزنم هنوز که هنوز است قاط میزنم تا بترسی و ماشين را میگويم زيرم بگيرد زيرم میگيرد بعد سرم را میآورم بيرون میگويم دو نفر کنار پنجرهی رو به کوه جا داريد؟ پنجشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۳
يک من به ديوارهای بلند بیروزنه عادت میکنم اگر چه حمله میکنم و با سروصورت پرخون باز میگردم و عادت میکنم مثل امروز با ماشين مثل فردا دو ياد روزهای روشن سه فلاشبک های ذهنی ديوانه کننده است نوستالژی درست است از نوع وبلاگیست ولی باز برای من فلاشبک ذهنیست و چه سازم به ... پويا هم بد نيست برگشته اهواز چهار ديوانهی همين بودم که ته جملههات نقطه نداشت و انگار مست بودی و به ستارهها نگاه میکردی با آن پروانهی هميشگی که پروازش میدادی حرف میزدی و من گوش میکردم و به ستارهها نگاه میکردم پنج حکايت غريبیست اين حکايت فاصلهها که حکايت همچنان باقیهست و فاصله چندصد کيلومتری هست و هرشب صدايم میکنی که فاصله از ميان برداشته شود و من بيدار نمیشوم، آخر ديروقت است شش نوستالژی صندلی ها هفت چند ماه گذشت؟ نه ده هشت؟ ما هم استندبای بوديم مثل بقيه مثل دوستان جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳
نوستالژی يک ... اين روزها به اين فکر میکنم که چه قدر کلماتی مثل هميشه و تا ابد ابلهانه است، چه قدر گول زنک است، چه قدر کم دوام است ــ درست مثل قولهای تو.
نوستالژی دو ... يك شب ميان آن همه خون گريه ها و دود ماشين سزخ گلزده آمد تو را ربود
نوستالژی سه ...
نوستالژی چهار ... - بيـــــــــــــــا قلسفه ببافيم .
نوستالژی پنج ... وبلاگ نويس از قطار پياده شد. ساکش را گذاشت روی زمین. اطراف را نگاه کرد. نه٬ آشنایی نمی دید. ساکش را بلند کرد. رفت سمت چپ٬ به سمت ساختمان. دوباره ایستاد. دست کرد توی جیبش. سیگار و فندک را بیرون آورد. سیگار را روشن کرد و به حرکت قطار خیره شد که داشت توی افق محو می شد٬ به طرف خورشید ...
شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸۳
يک. شمارهی جديد فصلنامهی آبادی چاپ شد و من و دوستم شهاب قندهاری يک مقالهی نسبتا طولانی از بوتوند بوگنار ترجمه کردهايم که توی اين شماره هست. مقاله در مورد معماری ژاپن در آشفتگیهای اقتصادی سالهای اخير است و اوريجينال هم هست. يعنی از قرار٬ جای ديگری منتشر نشده و همکار سابقمان توی آبادی، محمد قاربپور، که الان توی دانشگاه جورجياتک اوريکا دکترا میخواند اين مقاله را از خود آقای بوگنار برای آبادی گرفته است. به هر حال، اگر وقت داشتيد و البته علاقهی خاصی به تحولات معماری معاصر ژاپن داشتيد، بخوانيد شايد بد نباشد.
دو. جلسهی اين هفتهی خانهی هنرمندان به معرفی کارهای آقای آرش مظفری اختصاص داشت. جلسهی بدی نبود و لااقل برای من دو سه نکتهی آموزنده داشت. اينطور که مجری میگفت، يک جلسه بيشتر از اين سلسله جلسهها باقی نمانده که البته من نفهميدم منظور آقای مجری اتمام جلسات توی سال ۸۳ بود و سال آينده ادامه پيدا میکند يا اينکه کلا تمام میشود.
سه. هنوز متحيرم که اين آقايان چطور اسم اين جلسهها را جلسهی نقد میگذارند؟ من فکر میکنم جلسهی پرزانتاسيون و در نهايت پرسش و پاسخ بيشتر نمیشود اسمش را گذاشت. اگر نقد است، که قاعدتا بايد چهار نفر آدم منتقد جدی هم آنجا باشد، بحثی در بگيرد و نقدی صورت بگيرد. وگرنه نمیشود به صرف سئوال چند دانشجو ــ که به هر جهت نسبت به معماری که آن بالا نشسته و حداقل ده پانزده تا کار انجام داده در موضع ضعف هستند ــ يا حرفهای معمولا موافق چند مهمان ثابت٬ اسم اين جلسات را نقد گداشت. البته به هر جهت، معرفی آثار هم که باشد، نمیخواهم ارزشش را انکار کنم. اما جوری نشود که ملت خيال کنند کسی نيست که روی اين کارها بحث و نظر نداشته باشد و جلسهی نقد معماری امروز ايران همين است که هست. شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۳
يک. فرصت زياد نيست. آسمان بدجوری تاريک است و تنها همين چند سطر برای ما مانده، که فرصت داريم. ابرها که آسمان را کدر کردند و آبستن شدند و نباريدند و در نطفه خفه شدند، ما که دلتنگتر شديم و ترجمان اندوه تو شديم، يادت بماند که هميشه چيزی توی اتاق دارد میشکند و صندلی چوبی، سالهاست که توی آتش میسوزد. دو. دود میشويم، دود میشويم و باز آتشی را روشن میکنيم که تنها سطری از تنگی دل، فروش مینشاند و از تلقها مینويسيم. سه. از آدمهايی همه گيج که میگذری، به خانه برمیگردی. اندوه توی دفتر سياهت آشيانه میکند و باورم نمیشود. روز تولد، نمیفهمم بالاخره چه روزی هست و چه اعتباری دارد برای تو! برای من! تنها به نقطهی پررنگ تری فکر میکنم که توی انبوه نقطهها خودش را به رخ میکشد و حکايت میکند که چه چيزی رفت و چه چيزی آمد و چه کسانی رفتند و چه کسانی آمدند. حکايت میکند که بزرگ شدهای و روياها توی اتاقت، پشت پنجرهی رو به کارون جا میمانند. ۲۵ سالگی گوارا باشد. چهار. من سردم است و کز میکنم کنار بخاری و به آسمان بالای پنجره خيره خيره نگاه میکنم. یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۳
حال همهی ما خوب است و ملالی نيست جز گم شدن گاه به گاه توی کوچه پس کوچه های شهر بیلبخند. امروز شنبه است دوازدهم اسفند. اما به کسی ربطی ندارد که هوای اتاق من پر از طعم وسوسه انگيز عطرهای قديمی است که پروانه ها و سنجاقک ها را پشت شيشهی پنجرهام را معطل و اميدوار نگه میدارد. من سردم که میشود، میروم کز می کنم کنار بخاری و دفترچهی ممنوع را دستم میگيرم که هميشه، پر از صدای قورباغهها و وزغهای باغچهی خانهی شماست. میتوانيد بگوييد وزغها ديگر نخوانند، قورباغهها ديگر ننويسند، اما با طواف خورشيد دور لانهی کلاغهای محلهی ما چه میکنيد؟ سلام! حال همهی ما خوب است و ملالی نيست. چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳
من و همهی شما که هم سابقيد هم فعلی، تلقهای سفيدی هستيم که روی هم افتادهايم. البته، من روی همهی تلقها تکرار میشوم. شما عوض میشويد. تو هستی اول، مثلا روی تلق شماره۱. بعد، مثلا چند وقت بعد، چهار ماه، پنج ماه، من خودم را منتقل میکنم روی تلق شماره ۲. خوب، تو ديگر نيستی. اگر قرار بود توی تلق شماره ۲ هم باشی، خوب دو نفری روی همان تلق اول میمانديم. بعد به همين صورت تلقهای بعدی و بعدی. گاهی هم البته من، مثلا روی تلق شماره ايکس هستم، خيلی ها هم خبر دارند، اما گاهی يواشکی، گاهی هم نيمه يواشکی میروم روی تلق شماره ايکس بعلاوهی يک يا اصلا به تلق ايکس بعلاوه يا منهای ان و بر میگردم. البته هنوز جايم روی تلق شماره ايکس محفوظ هست. يک بار سوتی دادم. يک نفر از يکی از تلقهای قديمی سراغم را گرفته بود. گفت من skr هستم. سلام! گفتم سلام خوبی skr جان؟ امتحانت خوب شد؟ گفت کدوم امتحان!!؟؟ ... خراب کردم. بالاخره تلق ها زياد که میشوند، شما زياد میشويد. شما که هم سابقيد و هم فعلی. آها، راستی بعضی وقتها، يعنی بيشتر وقتها کوچهها و خيابانها توی اکثر تلقها تکرار میشوند. گاهی مثلا مدل ماشينها عوض میشود يا مثلا فصلها. يک بار بهار بود. گلهای بهاری روييده بودند و درختها شکوفه کرده بودند. من و هم تلقیام با هم میخوانديم: هر لحظه که با هم بوديم،جشنی بود، عيد تجلی/ و در جهان من و تو تنها/ درختها سبز، جاده ها سبز/ نگاهها سبز ...تا گفتيم نگاهها سبز، چشمم افتاد توی چشم هم تلقیام! ديدم رنگ چشمهاش سبز است! عصبانی شدم. راهم را کج کردم و رفتم. بعدها که رفته بودم توی يک تلق ديگر، يکی از بارها که نيمه يواشکی سر میکشيدم به تلق سابق، هم تلقی سابق گقت چرا راهتو کج کردی و رفتي؟ گفتم تو بايد عقلت میرسيد که رنگ چشمهات بايد با طبيعت کنتراست داشته باشد. اين طور زيبا میشد. اما عقلت نرسيد. هم تلقی سابقم اول رفت توی فکر. سرش را انداخته بود زير. سرش را که بلند کرد گفت راست میگفتی. من اون زمونها نمیفهميدم. اما الان میفهمم چی میگی. گفتم نه! ديگه دير شده و برگشتم به تلق اصلی. حالا يک کتابچهی يادگاری درست کردهام از اکثر هم تلقیهای سابقم. تلقها روی هم هستند. هم تلقی های سابق میآيند، برايم يادگاری مینويسند و میروند. بعد من هم میروم برای آنها يادگاری مینويسم. باز آنها میآيند يادگاری مینويسند و ماجرا تکرار میشود. اما يکی هيچ وقت نمیآيد يادگاری بنويسد. خيلی خر است و اصلا شعور اجتماعی و ادب خانوادگی و فرهنگ بالايی ندارد. قبلا هم فهميده بودم. بهش هم گفته بودم. اما باور نمیکرد. چون اصلا شعور اجتماعی و ادب خانوادگی و فرهنگ بالايی نداشت و خيلی خر بود. اينها را برای شما نوشتم که به لطف تلقها، هم سابقيد و هم اکنون.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
|
